تبليغاتX
شاید رسیده باشی

شاید رسیده باشی

...گفتا درست بنگر شاید

دور ریختنی های دم عید!

خوشا رها کردن و رفتن

خوابی دیگر

شاید به وبلاگی دیگر

خوشا پرکشیدن

خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن

مردن به رهایی

 

ازون جایی که لازم نمیدونم برای کارام دلیل داشته باشم

 برای رفتن ازین فضا هم دلیلی ندارم.همیشه همه چیز

بی جاذبه تر از اونیه که بخوای خودتو بهش متعلق کنی.

 

پ.ن:خدمت بزرگواران و ارادتمندان به W=mgh این اصلا بد نیست.

 اتفاقا هرچی کفشات مطمئن تر باشه راحت تر می دوی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 22:57  توسط سپید 

دستانم جان میکند

تازه در ان ارام گرفته بودی

ماهی کوچک قرمزم

لیز خوردی

لیز خوردی و در 

ژرف ترین اقیانوس های ذهن اشک آلودم

غرق شدی

 

تا صید دوباره ی دستانت

- محبوس خلا -

تنهایم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:37  توسط سپید  | 

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

 

-چرا وسط چمنای میدون؟!!!

-از دونه دونه ی کافه های اینجا خاطره ی تلخ دارم.

 

گاهی خاطره ها سرزنده باشن و از یاد برن بهتره تا سعی

 کنی تکرارشون کنی اما جلو چشمات جون بکنن.نمیدونم

ادما عوض شدن یا من دیگه نازیلای سابق نیستم؟

 پری خودم خودمونو عشقه!!که تو دانشگاه چیزی فراتر از

 آدرس کافه ها و پارکا و مارک سیگار یاد گرفتیم.

یاد حافظ به خیر که همون موقع می گفت:

نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

 

تولد نوشتم هم باشد این شعر سهراب که حقا راست گفت:

زندگی تر شدن پی در پی...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 17:49  توسط سپید  | 

نوستالژی

 

این روزها،با این حال و هوا، دستهای آلوده بیشتر می چسبد

تا تهوع!

برادر کوچکم مدام این لوح فشرده ی ام پی تیری دهه ی

فجرش ! را میگذارد وتمرین سرود می کند و مرا میبرد به

حال و هوای دوران دبستان خودم.که با همکلاسی ها

 آنقدر می خواندیم تا همه این سرود بلند را ازبرشویم:

 

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر   بار دگر روزگار چون شکر آید

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 16:23  توسط سپید  | 

هوالمحبوب

تو خوبی

 

 


تو خوبی و این

 


همه ی اعتراف هاست

 


من راست گفتم و گریستم

 


واین بار راست می گویم

 


تا...

 


باز هم بگریم!

                  باتحریف(شاملو)

 

 

پاک کردن گرد و غباری که اینجانشسته آه بلندی می طلبد.

نه اینجا به اندازه ی کافی اکسیژن هست

نه من نای نفس کشیدن دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 12:31  توسط سپید  | 

REACH AND REACHER

پنجره ای میبینی

دلت پر میزند برای فواره شدن

هجوم میبری

 اما

به مبدا ت زنجیری!

و در لحظه ی  سقوط ـ قبل از عروج ـ

محال را تجربه می کنی!

و این چنین زندگی را می تنی:

از پود ها

تاری!

 

پ.ن: مثل الذین اتخذوا من دون الله اولیاء کمثل العنکبوت اتخذت بیتا و ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت لو کانوا یعلمون.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 17:20  توسط سپید  | 

    

    سیاست چیز ... است. کار من نیست. تو یک مملکت

حسابی سیاست را می‌دهند دست متخصّص، نه دست من

 و امثال من. ولی ضمناً همه‌مان بچهٔ سیاستیم. با سیاست

 کاری نداریم، سیاست با ما کار دارد. وقتی هم پایش بیفتد

 باید حقّش را گذاشت کف دستش.

       مصطفی فرزانه(آشنایی با صادق هدایت)

 

پ.ن:دانشگاه، این نهاد ضعیف ترویج فرهنگ و علم

و دانشجوی کارشناسی، که هدفش را  قربانی

 در لحظه بودن (همان جو گیری خودمان)می کند.  

حالا شما بگذارید به حساب کج فهمی من از سیاست

و اوضاع.بگویید حزب باد است!!!

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 16:26  توسط سپید  | 

سوء تفاهم!

 

فکر کن با ذوق و اشتیاق کتابی که مدت ها دوست داشتی

بخونی، بخری.

بلاخره یه کنج خلوت تو خوابگاه پیدا کنی.

مقدمه ی کتاب رو باز کنی و ...

بعد ببینی تو پاراگراف اول کل داستان توضیح داده شده!!!!

 

 من نمی فهمم این چه کار مضحکیه، که اول کتاب با

 عنوان چند  کلمه  توضیح  تمام داستان رو میگن؟!!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 17:37  توسط سپید  | 

مغز من

از تمام دیوارهای شهر رد می شود.

از تمام گیت ها

-با اسلحه ای در جیب-

 عبور می کند

و دیوارها را نشانه می رود.

مغز من دوست دارد

 پا برهنه وسط حرف دیوار بپرد،

 با سر توی دیوار بخورد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 14:47  توسط سپید  | 

نگران نباشید

 

گویند در جنگ جهانی اول خرافه های عجیب و غریب بسیاری

رونق یافته بود. ازانجیل های ضد گلوله و لشگر الهی بگیرید

تا خواندن ورد برای تغییر مسیر گلوله های دشمن. در میان

سربازانی هم که ادعا می کردند به بخت و اقبال و حتی خدا

اعتقاد ندارند،یادداشتی دست به دست میشده که بدین قرار

است:

شما به عنوان سرباز می توانید در یکی از این دو محل حضور

داشته باشید:

 در یک مکان خطر ناک یا در یک مکان امن.

 اگر در مکانی امن هستید...نگران نباشید.

 اگر در مکانی خطرناک هستید یکی از این دو وضعیت پیش

 می آید:

 یا مجروح می شوید،یا نمی شوید.

 اگر مجروح نشدید...نگران نباشید.

 اگر مجروح شدید،زخم یا سطحی است، یا عمیق.

 اگر سطحی بود...نگران نباشید.

 اگر زخم عمیق باشد، یا می میرید، یا بهبود می یابید.

 اگر بهبود یافتید که نگران نباشید.

 اگر بمیرید...که دیگر نمی توانید نگران باشید!

 

 

پ.ن:جل الخالق! اون موقع هم مجله ی موفقیت می خوندن!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 20:38  توسط سپید  |